باز فردا بازي استقلال و پيروزي است يا همان نميدانم شهرآورد و دربي. عالم و آدم، تمام همّ و غمّشان شده اين بازي و رفتهاند سر كار. جالب اينكه اين بازي براي تهران تبديل به يك مسئله امنيتي شده است.
پيش از اين هم اين شعر استاد اميري اسفندقه را گذاشتهام. گرچه تكراري است اما باز هم اين شعر را ميگذارم. شايد بعدها هم تكرار كنم.
کدام استقلال؟! کدام پيروزی؟!
حضور گم شده صد هزار آدم گم
حضور وحشی رنگ
طنين نعرۀ مسلول و خندۀ مسموم
طنين دغدغه، جنگ
يکی به عربده گفت:
«درود بر آبی
به هر کجا که رَوی رنگ آسمان آبی است»
به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی:
«ولی نبود آبی
ميان هيچ رگی خون هيچکس هرگز
درود بر قرمز»
فضای ساده و سبز زمين آزادی
در انفجار صدای ترقهها، در دود
نود دقيقه کدورت
نود دقيقه کبود
در آستانۀ در
غريب و غمزده طفلی کنار وزنۀ پير
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پيرمردی گنگ
نشسته خسته
به دنبال لقمهای روزی
کدام استقلال؟
کدام پيروزی؟
سهشنبه 20 مهر، روز بزرگداشت حافظ است. غزل زير پاسخ لسانالغيب است به تفألي كه زدم.
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
پیش چشمم کمتر است از قطرهای
این حکایتها که از طوفان کنند
یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
خوش بزار از غصّه ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوتۀ هجران کنند
سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند
اين غزل را قبلاً هم حافظ به بنده عنايت كرده بود.
جناب استاد دكتر "سيد حسامالدين سراج" اين غزل را در تصنيفي زيبا در آلبوم "رؤياي وصل" خوانده است.
توضيحجايي ميگويد:
بازگشتن نيست در قاموس پيش آهنگها
هر چه باداباد، پيش آييد، اي خرسنگها!
پشت سر ميمانمت، اي اتفاقِ پيش رو!
كمتر از ذرعيست زير گام من فرسنگها
و در جاي ديگر:
پيغمبران فصِّ سليماني فرنگ
آموزۀ هزارۀتان جنگ بود و جنگ
انجيليانِ روميِ تلمود در بغل
بر خوانِ شامِ آخرتان خمر و خون و بنگ
...
كار از قلم نميرود آري، نميرود
حالي تو غيرتي كن، معشوق من، تفنگ!
نميدانم عبارت "رجزمويه" چگونه به ذهن شاعر متبادر شده است، اما بسيار متناسب و بامسمّاست. ابيات كتاب از سر احساسات غليان كرده جواني عاشقپيشه، كه احياناً خوشي هم زير دلش زده، سروده نشده است. به قول خود شاعر كه ميگويد: "حرفي از زلف و كاكل ندارند/ شعرهايم تغزّل ندارند". نه اينكه شعر تغزّلي و عاشقانه را نفي كنم؛ نه! اما به نظر من بيشتر آنچه امروزه در اين زمره سروده ميشود شعربافي است تا غزلهاي جوشان عاشقانه. بگذريم.
در اين ميان شعر مهدينژاد بعضاً از طنز تلخ نيز خالي نيست:
شام است و تيغ خورشيد زندانيِ غلاف است
شمشيرها! بخوابيد، دعوا سر لحاف است
آنسو يكي كه با گرگ سرگرم گاوبندي است
اينسو يكي كه با خود مشغول ائتلاف است
تهران چه بود و چيست؟ دهي در تيولِ ري
اين آبروي توست كه تهران گرفته است
...
يا سيّدالكريم! نگاه عنايتي
تهران تو را دو دست به دامان گرفته است
آخرين شعر اين كتاب در قالب چهارپاره است كه آن را تقديم ميكنم (دوستان تهراني نخوانند بهتر است!)
یک شهر پرندههای مُرده
یک شهر چرندههای خوشپوش
یک شهر منارههای کوتاه
یک شهر ستارههای خاموش
آیینۀ آسمانِ تاریک
تابوت براي نعش انسان
بر شانۀ کوچههای باریک
یک جاده به سمت خطّ پایان
در پرتو ماهِ بیتفاوت
یک بیشه پلنگِ تیزدندان
همخانۀ گرگهای وحشی
آغشته به خونِ گوسپندان
پتیارۀ خرفریبِ بدنام
کمپیرِ وقیحِ هفت کرده
زالوی کریهِ هفت اندام،
حلقوم برای نفت کرده
شش دانگ صدای ناهماهنگ
ترکیبِ دروغ و آهن و دود
آویخته در بتانِ دهرنگ
یک شهر نرانِ مادهاندود
مردانِ به انتها رسیده
یک صفحه پیادههای فرزین
مردانِ به گوشِ ما رسانده
یک عمر حماسۀ دروغین
با پردهدرانِ پشتِ پرده
تا کی، تا چند استمالت؟
ای شیعۀ انقلاب کرده!
این بود فرشتۀ عدالت؟
ای دیوِ سپیدِ پای در بند!
این جنگلِ گرگ را بسوزان
آری، بخروش، ای دماوند!
تهرانِ بزرگ را بسوزان.
اين كتاب را نشر سپيدهباوران مشهد در سال 87 و با قيمت 1200 تومان منتشر كرده است. گويا به زودي چاپ دوم آن روانه بازار خواهد شد.