چند روز پيش يكي از دوستان دوره دانشجويي كه خود برادر شهيد است و من بسيار دوستش مي‌دارم، بر اساس لطف و حسن نظري كه دارد خواست تا چند سطر مختصري بنگارم براي درج در ويژه‌نامه‌اي كه در شهر و محل‌شان براي يادبود شهدا در دست تهيه دارند. حاصل كار سطور زير شد كه البته هنوز نمي‌دانم پسند آن دوست ارجمند افتاده است و به كارش آمده يا نه؛ اما بد نديدم در وبلاگ قرارش دهم. البته حاشيه‌اي هم در آخر اضافه كرده‌ام، مناسبِ حالِ فضاي مجازي. اگر حاشيه را قبل از اصل مطلب بخوانيد به گمانم بهتر باشد!

بايد تكليفمان را روشن كنيم اخوي!

وصيتنامه‌ها و خاطرات شهدا را كه مرور مي‌كنيم در غالب آنها توصيه به اطاعت بي‌چون و چرا از ولايت و پشتيباني تمام و كمال از آن را مي‌خوانيم و مي‌شنويم. اين توصيه و تأكيد مصرانه، گوياي اعتقاد جدي شهدا به اين موضوع و جايگاه رفيع آن در بينش، تفكر و مرام آنان است.

اگر دقت و تعمّق كنيم، اصولاً تفاوت شيعه با ديگر فرق اسلامي و اساسي‌ترين علت پويايي و ماندگاري آن، همين ولايت است. هر جا كه موفقيت مادي يا معنوي شيعه را مي‌بينيم، نقش ولايت به روشني مشهود است و اين راز نيل به سعادت دنيوي و اخروي براي شيعه است. و هرجا كه ناكامي و حرماني است در پي دوري از اين ميزان و معيار است.

تنها و تنها ولايت وحدت‌آفرين است. اين وديعه الهي است كه مي‌تواند گذر از گردنه‌هاي دهشتناك فتنه و گردابهاي تباه‌كننده بلايا را تضمين كند و لاغير.

محوريت ولايت و تبعيت محض از او كه باشد، قنبر غلام امام علي (عليه السلام) يا غلام سياه حضرت سيدالشهدا در كتار مالك و حبيب ارج و مقام مي‌گيرد و زاويه گرفتن از ولايت كه پيش آمد تفاوتي نمي‌كند كه از نامردمان كوفه باشي يا طلحه و زبير و ابن سعد با آن سوابق؛ آخرالامر سعيد نيستي و ننگ شقاوت بر پيشاني خواهي داشت. (اتفاقاً بدنامي و لعن و نفرين‌ها براي بزرگان زاويه گرفته بيشتر است.)

مگر مالك چه كرد كه اميرمؤمنان آرزوي داشتن ياراني چون او را داشت. مالك اطاعت از امر ولايت كرد و برگشت در حالي كه ده ضربه شمشير با ستون خيمه فتنه و فساد و نفاق فاصله داشت. درجه و مقام مهم نيست، آنچه موضوعيت دارد اين است كه رأي و نظر ولي را بپذيري و عمل كني حتي اگر خلاف رأي و نظرت باشد و اين، نقطة بزنگاه است.

نام طيب حاج‌رضايي حتماً را شنيده‌ايد. فردي بازاري و به اصطلاح لوطي كه در وقايع كودتاي مرداد 1332 مزدور و عامل دربار پهلوي بود، اما زماني كه در حوادث پانزده خرداد 1342 دستگير شد و از او خواسته شد تا به دروغ اعلام كند كه از امام خميني براي اغتشاش پول گرفته است، اين پاسخ را داد: «من با امام حسين (عليه السلام) در نمي‌افتم»؛ تيرباران شد و عاقبت به خير. و اين عشق و ارادت به ولايت بود كه او را رهانيد و به سعادت شهادت نائل گردانيد.

كناره:

لازم است بگويم كه سطور بالا در پي دعوت به پذيرش ولايت و ذكر ضرورت نظري آن نيست. در حقيقت مخاطب من كساني هستند كه ابتداءً به اين موضوع معتقدند. (عزيزاني كه در اصل ماجرا بحث دارند، خودشان مي‌دانند و خداي خودشان؛ حتماً حجتي دارند. قصد ارزش‌گذاري و تقسيم‌بندي هم ندارم. بالاخره هر كس بنا به مباني و ادلّه‌اي، اعتقاداتي دارد كه قطعاً محترم است.) روي سخنم با دوستاني است كه به اصل قضيه معتقدند و حداقل در بيان اعتقاد به آن مصرّ و مقرّند. قصد من اشاره‌اي اجمالي به كيفيت موضوع براي معتقدان بدان است نه توجيه و استدلال براي منكران. خلاصه كنم، ما بايد تكليفمان را روشن كنيم؛ نمي‌شود چيزي را به عنوان اعتقاد طرح كرد و بعد در كردار و گفتار معارضت با آن را ـ خودآگاه يا ناخودآگاه ـ در پيش گرفت. نكته مهم اين است كه تبعيت از ولايت مربوط به وقتي نيست كه من با ولي هم‌عقيده‌ام؛ آنجا من تبعيت نظر خودم را كرده‌ام و منتي بر ولي ندارم. تبعيت مال جايي است كه نظر من متفاوت يا متعارض است؛ اينجاست كه تبعيت و ترجيح ولي بر خود معنا و مفهوم مي‌يابد. والسلام.

خواننده محترم، ممكن است اين صفحه در نرم‌افزار اينترنت اكسپلورر كامل بار نشود. اگر لينك مربوط به اظهار نظر را نمي‌بينيد، اينجا نظر بدهيد.
برچسب‌ها: ولايت فقيه، تبعيت از ولايت، فتنه 88
+  سيد مصطفي خاتمي |  شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۸ | ساعت ۶:۰ ق.ظ | موضوع: "سياست"  |